زهرا زهرا ، تا این لحظه 6 سال و 4 ماه و 21 روز سن دارد
ضحاضحا، تا این لحظه 1 سال و 3 ماه و 14 روز سن دارد

دردونه مامان و بابا

کلی اتفاق مهم

1398/3/22 15:13
13 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عزیز دلم بعد از دو سال امروز اومدم برات تیتروار اتفاقات مهم رو بنویسم تا بعدا برات خاطره بشه. بعد از فوت مادربزرگ پای اون یکی مادربزرگ شکست و بعد از تحمل سه ماه درد مادربزرگ به رحمت خدا رفتن من اون موقع بارداربودم و شما همش می گفتی مادربزرگ کجا رفتن من میگفتم پیش خدا و شما گریه می کردی چون به این درک رسیده بوذی که دیگه برنمیگردن.

بابا جون آبان اون سال رفتن یه شهر دیگه سر کار و شما خیلی اذیت میشدی و خیلی وقتا گریه میکردی که نرن. ما هم شبایی که بابا نبودن میرفتیم خونه عزیز

اول دی ماه دقیقا شب یلدا زلزله ای به بزرگی 5/2 ریشتر کوهبنان را لرزاند و خیلی وحشتناک بود بابا سرکار بودن و ما خانه عزیز وقتی زلزله شد برق کل شهر هم قطع شد و من تنها کاری که تونستم بکنم این بود که شما رو گرفتم توی بغلم و نشستم روی مبل تا وقتی زلزله تموم شد بعد اومدیم بیرون. اون شب تا صبح بیرون توی ماشین خوابیدیم همه شهر ریخته بودن بیرون. خیلی شب بلند و بدی بود. ولی خدا ر.شکر هیچ کس اسیبی ندید. بعد از اون خیلی زلزله میشد همه تصمیم گرفتن خانه های خود را خراب کنند و از اول بسازن ما هم همسایه بابام خونه اش را میفروخت خریدیم خدا خیلی بهمون لطف کرد و پولش هم خداروشکر جور شد اما ما یک ماه توی چادر بودیم یک ماه در کانکس به شما خیلی سخت گذشت ولی خدا رو هزار مرتبه شکر که گذشت من هم باردار بودم یازده اسفند ماه رفتیم کرمان و بیمارستان پیامبر اعظم ضحا خانم ابجی گل زهرا جون به دنیا اومد. روز بعد اومدیم کوهبنان و خانه کلنگی رو خراب کردیم و شروع به ساخت خونه کردیم. ضحا زردی بالایی داشت همون روز دوم زردیش رو کوهبنان گفتن روی بیست و سه هست و سریع اعزام کردن ما رفتیم زرند با امبولانس خیلی اذیت شدم ولی خداروشکر تا زرند رسیدیم زردی امده بود روی هجده.شما هم کوهبنان نمونده بودی و همراه بابا اومدین زرند بعد از دو روز ما رو مرخص کردن و اومذیم کوهبنان باز کوهبنان زردی بالا بوذ ضحا برای سه شب بستری شد و شما هم شب اول بیمارستان خوابیدی الهی قربونت بشم خیلی اذیت شذی همش به خاطر وابستگیت به من بود. اردیبهشت ماه خونه اجاره ای رو باید تحوبل میدادیم و وقتی خانه را دادیم بماند که به چه زحمت و اذیتی جابه جا شدیم وسایل رو توی خونه عزیز جا دادیم و خودمون هم شش ماه توی کانکس خانه عزیز ساکن شدیم تا خونه ساخته بشه. کانکس هم بهمون ندادن از یه نفر قرض کردیم و اتاق دخترم شد کانکس یه مربع بیست در بیست برای زهرا بقیه اش هم مال ما.میدونم روزگار بدی بود و سختی زیادی تحمل کردیم ولی خدا رو شاکرم که مامان و بابام برامون چیزی کم نگذاشتن و کمکمون کردن تا خونه ساخته شد و ابان ماه اومدیم خونه خودمون

مامان جان خواستم برایت بگویم ممنونم برای تمام روزهایی که تحمل کردی و بدون زندگی از این فراز و نشیب ها فراوون داره مهم اینه تو با توکل به خدا و همت خودت بتونی بلند شی.

دختر گلم مهر ماه پیش دبستانی هم میرفت و طبق گفته های مربی شون یکی از بهترین ها بود. و امیدوارم همیشه بهترین بمونه. 

تولد شش سالگیت رو هم با حسنا توی خونه جدیدمون گرفتیم 

الانم  هم که دارم برات مینویسم شما دارالقرانی ضحا هم خوابه شما الان خیلی از سوره های جز سی رو حفظ شدی خداروشکر.  

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
نظرات (0)

مطالب پیشنهادی از سراسر وب