دردونه مامان و بابا

عطیه ی الهی

سلام خوش اومدین

اتفاقات مهم

سلام الان شما چهار سال و چهار ماه داری. خیلی وقته که برات ننوشتم مهم ترین اتفاقات این چند ماه اینکه ما اردیبهشت با حسنا رفتیم قم واقعا خوش گذشت فقط شما قم تب کردی و مجبور شدیم بهت برای اولین بار سرم وصل کنیم که کلی گریه کردی قم رفتیم خونه اقا محسن دوست بابا که شما می گفتی هتل محسن.خونه دوست خاله هم رفتیم و از اونجا رفتیم پارک سر پوشیده رنگین کمان و کلی بهتون خوش گذشت و بعد هم قمصر و نیاسر و اران و بیدگل و نوش آباد و کاشان هم رفتیم و خوش گذشت حسابی.و اینکه شما از جامعه القران مدرکت رو گرفتی و الان تقریبا میتونی بخونی .دوم اینکه مادربزرگ من در تاریخ چهار خرداد رفتن پیش خدا.شما توی مراسم میگفتی بی بی رفتن پیش خدا و توی بازی با نازنین زهرا بر...
20 خرداد 1396

یادگیری الفبا

سلام  خیلی وقته ننوشتم برات گل دخترم.ولی این اتفاق رو دوس داشتم ثبت کنم که بدونی کی یادگیری رو شروع کردی.یه روزاز تابستون اول مرداد بود خاله عصر زنگ زدن که میخوان نازنین زهرا رو ببرن دارالقران منم شما رو بردم شما از همه کوچیکتر بودی سه سال و شش ماه داشتی فکر نمیکردم اصلا بذارن بری کلاس،ولی خانم علیپور گفتن نه اشکالی نداره یاد میگیره خداروشکر طی دوماه و دوهفته الفبای عربی رو یاد گرفتی و هزار ماشالله همپای بقیه و بعضی وقتا بهتر از بقیه بودی خداروشکر از شنبه هم انشاالله میری برا روان خوانی قران و مطمئنم خدا کمک میکنه و شما به لطف خدا قرآن میخونی  دختر عزیزم قران نگهدار تمام خوبیهات باشه.:-* زهراجون اردیبهشت هم شما کربلایی شدی.خد...
22 مهر 1395

بابا جون از کربلا اومدن

سلام مامان جون الان که میخوام برات بنویسم دو سال و ده ماه و سیزده روز داری دیروز داشتم به این فکر میکردم که چقد زود بزرگ شدی چیزی تا سه سالگیت نمونده عزیزم. تمام زندگیم شده شما و علایق شما مثلا شبکه فقط پویا و اینکه شما کارتون موزی و مازی رو خیلی دوست داری و از اعلام برنامه شبکه پویا برنامه ها رو به اسم میگی. خداروشکر مغازه که میریم هر چیزی رو نمیخوای و اصلا چیزی نمیگی توی این دوازده روزی که بابا نبودن یه روز با عمو محمدعلی رفته بودی هایپر مارکت عمو بهت گفتن هر چی میخوای بردار ولی شما هیچی برنداشتی و عمو خودشون برات خوراکی برداشته بودن. عصر روز یکشنبه اول آذر بابا جون راهی کرمان شدن و ما رو هم بردن خونه عزیز شما هم وسایلت رو گذاشتی توی...
18 آذر 1394

مسافرت بابایی

گل دخترم ،بابایی کربلایی شدن و باید برن کربلا.من توی حرم امام رضا از خدا خواستم که یه بارم ما رو بطلبن که با هم بریم و به شما گفتم بابایی میخوان برن کربلا شما گفتی نه بابا نرن خیلی به بابا وابسته ای امیدوارم بتونی این ده روز دوری از بابا رو تحمل کنی انشالله خدا خودش کمک میکنه بابا جون هم صحیح وسالم برمیگردن. خدا همه ی مسافرای حرم امام حسین رو به سلامت برگردونه.   ...
25 آبان 1394

دوسال و نه ماهگی

سلام عزیزم این ماه کلی اتفاقای خوب و بد افتاد.اول اینکه محرم بود و کلی دعا رفتیم و کلی شما رو با این مراسم آشنا کردم و برات یه لباس مشکی خریدم و روش نوشته بود یا رقیه شما هم هر کی ازت میپرسید میگفتی نوشته یا رکیه آبشون ندادن شهید شدن من دشمنا رو دوس ندارم. دوم  تولد سید محمد صالح دایی سید محمد صادق بود که خدا کنه قدمش پر خیر و برکت باشه و خدا حفطش کنه. سوم خبر بدی بود که زن همسایه عزیز فوت کرد که خیلی ناراحت کننده بود خدا با بزرگان محشورش کنه.خدا بیامرزدش. کلا این چند ماه همش جوونا و کسایی که مشکلی نداشتن فوت کردن خدا آخر و عاقبت همه رو ختم به خیر کنه. چهارم هم سفرمون به کرمان بود یه چار روزی موندیم که بابا برای کارشون رفته ...
25 آبان 1394

دو سال هشت ماه

سلام عزیزدلم الان ساعت هشت و چهل و یک روز شنبه چهارم مهر ماه سال 1394 همزمان با دو سال و هشت ماهگی شماست دخترکم مامان هر روز که بزرگ تر میشی به خیلی چیزا فک میکنه اینکه شما رو چطور تربیت کنه که زیر دامان اهل بیت پرورش پیدا کنی یه چند هفته ای هست که با هم میریم نماز جمعه. هفته اولی که رفتیم یه کم اذیت کردی و همش پامیشدی و من چون طبقه دوم بودیم همش فک میکردم خدای نکرده بچه ها هولت بدن و بیفتی هفته دوم که رفتیم یه دفعه گفتی اب میخوام منم یادم رفته بود برات آب بردارم مجبور شدم پاشم و بغلت کنم بهت آب بدم هفته سوم هم به دوستات خوراکی دادی و در کل دختر خوبی بودی این هفته هم که ریحانه اومد پیشت و یه کم اذیت کردین ولی خدا رو شکر به خیر گذشت. ...
4 مهر 1394

زهرا خانم

گل مامان یادم رفت بگم فک میکنی اسمت حتما باید خانم داشته باشه پریشب رفتیم جایی آقایی ازت پرسید اسمت چیه شماگفتی زهرا گف زهرا شما گفتی نه زهرا خانم! چند وقت پیش یه پلیس توی سوپر مارکت از نزدیک دیدی و کلی ترسیدیگفتم آقا پلیس ترس نداره اما شما کلا به من چسبیدی آقا که شنید دستش رو دراز کرد و گف دست بده با همون ابهتی که به سربازش میگفت!شما با همه ی ترست رفتی و دست دادی آقا گفت اسمت چیه گفتی زهرا خانم گفت حتما خانمش رو باید بگی گفتم نیازی نیس شما بگین خودش بگه کافیه خداییش طرز برخوردش خوب نبود آخرش هم یه شکلات داد به زهرا.خودمون حساب کردیم پول شکلات رو!مامان جون یادت دادم بگی خانم چون احساس کردم قداست نامت خیلی زیاده و باید مورد تقدس قرار بگیره....
13 شهريور 1394

دو سال و شش ماهگی دختر نازم

سلام و صد سلام عشق مامان دیر اومدم میدونم ببخش اصلا نرسیدم هر وقت هم فرصتی دست داد میترسیدم سیستم رو روشن کنم که خدای نکرده روشن نشه! مامانم دلبرکم توی این چند وقت سوره حمد روخودت شروع کردی به خوندن وآخراش رو قشنگ بلدی البته با زبون خودت که من کلی ذوق میکنم. شنبه 5/25 صبح ساعت هفت اسما دوستم بهم زنگ زد که تنها داداشش که جمعه تصادف کرده بود و توی کما بود فوت کرده خدا میدونه چه حالی شدم تمام تنم داشت میلرزید که بابا گفتن بیا بریم کرمان شاید تسلایی براشون باشیم ما هم شما رو که خواب بودی بغل کردیم و راهی شدیم. شما که تا حالا اشک من رو ندیده بودی وقتی دیدی دارم گریه میکنم همش میگفتی مامانی دوست دارم گریه نکن دیگه اذیت نمی کنم چرا گریه می کن...
12 شهريور 1394

روزگار دو سال و پنج ماهگی دخترک

سلام عروسک خوشکل مامان و بابا دختر نازم الان که دارم برات مینویسم دو سال و شش ماه وهفت روز داری ماه مهربونی و رحمت خدا هم تموم شد و امسال خداروشکر تمام روزه هام رو گرفتم فقط نگران روزه هایی هستم که برای شما خوردم که اگه خدا بخواد امسال میگیرم. امسال شما مفهوم روزه رو خوب یاد گرفتی و هر وقت نخوای غذا بخوری میگی من روزه ام! خیلی خیلی حاضر جواب شدی یه شب داشتی اذیت می کردی بابا بهت میگن توی چشمای من نگاه کن شما بعد از دو دقیقه گفتی بابا توی چشای من نگاه کن!!!!اگه کاری بکنی و بهت بگم کارت اشتباه بوده میگی تقصیر خودته!شما گفتی!من دختر خوبیم! بعضی وقتا که خیلی اذیت میکنی نمیدونم چکار کنم بهت میگم زنگ میزنم آقای عصایی بیاد دعوات کنه میگی دختر...
12 مرداد 1394

بیست و نه ماهگی نازنین

سلام دخترم امروز دوسال و پنج ماه و دو روز داری توی این ماه اتفاقات زیادی افتاد اول اینکه دوستام اومدن که عکساش رو توی پست قبلی گذاشتم. دیگه اینکه بی بی که توی خونه عزیز بود چهارشنبه مریض شدن خیلی روز بدی بود شما و نازنین زهرا خیلی سرو صدا میدادین منم گفتم برین توی اون اتاق بازی کنین شما هم عروسکاتون رو برداشتین و رفتین توی اون اتاق که یک دفعه جیغ شما بلند شد اول فکر کردیم نازنین زهرا دندونت گرفته ولی نازنین زهرا گفت نه من دندونش نگرفتم خودش گریه شده عزیز رفتن توی اتاق دیدن یه عقرب پشت پشتی بوده و فهمیدیم که شما رو نیش زده کلی گریه کردی الکل و جوش شیرین و تاید و ...هیچی کارساز نبود که زنگ زدم بابا اومدن بردیمت دکتر.همون موقع بی بی رو هم بردن ...
7 تير 1394